آرزو خادم‌زاده

نوشتن، کسب و کارِ من است.

از رنجی که میبریم..!

۷ شهریور ۹۴

یادم بود که بنویسم و نوشته بودم.. فقط یادم رفته بود ارسالش کنم! متن پایین واژه‌هایی هستن که پنجم شهریور هزار و سیصد و نود و چهار داشتن مغزم رو بمباران میکردن. “من به فکرتم و میخوام کمکت کنم”! نمیدونم چند هزار بار، چند میلیارد بار، تو چندتا شرایط مختلف جمله‌ی بالا رو شنیدید. این […]

دوست داشته شدن یا نشدن! مسئله این است!

۱۷ مرداد ۹۴

حس ارزشمند بودن و دوست داشته شدن دو تا حس هستن که تو کل زندگی رهامون نمیکنن. ینی میخوام بهتون بگم که تو کل زندگی با ارزشمون یه روزم نیست که از داشتن این حس لذت نبریم یا از نداشتنش رنج نکشیم.. یه سری مسایل هست راجب این احساسات که دلم میخواد راجبشون باهاتون حرف […]

مدرسه‌ی طبیعت

۳۱ تیر ۹۴

دوست دارم از اولش شروع کنم. اما هر چی میگردم اولش رو پیدا نمیکنم! راستش من هیچ وقت تو پیدا کردنِ اولِ یه ماجرا خوب نبودم.. گاها انقد نگران میشم که “اولش کجا بود؟” که از خیلی قبل‌تر از اولش شروع میکنم به نوشتن.. اما میخوام بهتون بگم خیلی قرار نیست تو این نوشته سخت […]

پنج روز تا بیست و پنج سالگی

۲ تیر ۹۴

اتفاق نادریه.. اینکه قبل از نوشتن، اسم یه متن رو انتخاب کنم! و من مثل همیشه هیچ ایده ای ندارم باید از کجا شروع کنم. ولی عموما از جای خوبی شروع میکنم و در نهایت از خودم خوشم میاد. اینجور وقتا، وقتایی که از خودم خوشم میاد، تبدیل میشم به دو نفر که یکی‌شون خیلی […]

سه

۳۰ خرداد ۹۴

تو پست اولم راجب درمان و درمانگر و هلاکویی و این چیزا گفتم. آره، درمانگرم! حدود یک سال جسته گریخته میرفتم پیشش. چند ماهی رفتم و چند ماهی ول کردم و بازم ادامه دادم. خیلی بروز حس هام بهش سخت بود. خیلی خیلی زیاد. ولی هر چی که بود می ارزید. واقعا اون سختی کشیدنه ارزشش […]